نسیم­ صبحگاهی می­وزید و عطر گل را در فضا پخش می­کرد. پرندگان بالای درختان کهن و بلند سمرقند نغمه سرایی می­کردند و گوش انسان را نوازش می­دادند. به یاد گرمای تابستان مسقط­الراس خودم، ده کوره حسن آباد نیشابور می­افتادم. با خود می­اندیشیدم که اگر در قدیم از صبح نیشابور و شام بغداد تعریف ­شده، شاید به دلیل گرمای شدید دیگر ساعات روز بوده است و شاید هم شاعر در محله­های خوش آب و هوای آن دو شهر اطراق می­کرده است. بله، هوای گرم سمرقند و گرد و غبار هر روزه، ما را به طرف حمام می­خواند، معمولا آب در خانه شیخ قطع بود، زیرا آب کم فشار بود و برای شرب و شستشو از خانه همسایه که لوله دیگری انشعاب داشت، با سطل آب می­آوردند. بنا بر این نمی­توانستم در منزل از حمام استفاده کنم و همراه شیخ راهی حمام شهر سمرقند شدم که صاحبش از بستگان او بود.

 شیخ لباس­های ازبکی که به لباس­های سنتی ما شباهت دارد پوشیده بود و بقچه­ای نیز در بغل داشت. به یاد دوران کودکی و حمام روستایمان افتاده بودم که خزینه­ای بود و بعضی از مردم ترجیح می­دادند از مخزن آب سرد که جلوتر بود عبور کنند و به مخزن آب داغ بروند. چه چیزها که اتفاق نمی افتاد و بهداشت آب را زیر سوال نمی برد. گلخنی داشت که حمامی باید پلکان زیادی را به سمت پایین می­رفت تا به محل گرم کردن خزینه برسد و معمولا هم صورتش مانند حاجی فیروز سیاه بود. در این فکرها بودم که به حمام رسیدیم. دیدم آن­طور نیست و تفاوت­های زیادی با تصورات من دارد.

حمام سمرقند در دو قسمت عمومی و نمره (خصوصی) ساخته شده بود. شیخ به احترام مهمان، برای ما نمره خصوصی سفارش کرده بود. داخل حمام شبیه حمام­های خصوصی ایران بود با وسعت بیشتر، جالباسی دیواری، تخت چوبی و یک دستشویی سرامیکی که در قسمت پیشین و لباسکن بود. سپس وارد قسمت دوش می­شدی که تخت کوچک کاشی­کاری شده­ای هم داشت؛ قسمت سوم، گرمخانه بود مانند گرمخانه حمام­های مجهز به سونا در ایران. حرارت زیادی داشت و چند پله چوبی در آن تعبیه شده بود و همین امر موجب می­شد تا قسمت­های دیگر حمام بیشتر گرم شود. من که از گرمای زیاد خوشم نمی­آمد، مجبور بودم کمی در را باز بگذارم و از آب ولرم استفاده کنم. پس از استحمام بیرون رفتم، دیدم شیخ عرق ریزان با فامیلش روی نیمکت­های مفروش به گلیم نشسته­اند و مثل همیشه پیاله چای سبز بدون قند و قرص نان سمرقندی برقرار است. چای را در پیاله ریختند و تعارف کردند، ولی بر اثر حرارت غیر عادی حمام، سخت احساس تشنگی می­کردم و دلم هوس آب سرد کرده بود.

شیخ زیر بار نمی­رفت و می­گفت آب سرد برای گلویت خوب نیست. شما عرق کرده­اید بدنتان گرم است و آب سرد مجاری را منقبض می­کند. شما ایرانی­ها در خوردن سردی­ها و یخ افراط می­کنید. البته تصدیق می­کنید که به لحاظ ساختار بدن درست هم می­گفت. ولی برای من مانند بسیاری از ایرانی­ها یک عادت اشتباه بود و تغییر عادت کالمعجز به نظر می­آمد.

سپس به خانه بازگشتیم و اندکی استراحت کردیم. عصر هم از مسجد «خواجه صحت» و «مسجد صاحب الزمان» از مساجد شیعیان دیدن کردیم و بعد به سوی مسجد جامع اهل سنت که «خواجه زودمراد» نام داشت، راهی شدیم. مسجد در قسمت مرکزی شهر، دور یک میدان کوچک بود و بسیار قدیمی به نظر می­رسید. همراه شیخ وارد محوطه مسجد شدیم و حاجی محمود که از مدرسین مدرسه «خواجه احرار» و امام جماعت مسجد «خواجه عیدی دران» بود، از ما استقبال کرد. پس از چند دقیقه، امام الخطیب مسجد، جناب ملا­مصطفی غل(غل به ضم غین در ازبکی مخفف غلام است) آمدند که منتظر مهمانانی از تاشکند بودند. پس از دقایقی آنها هم به جمع ما پیوستند. ملامصطفی عالمی تحصیل کرده، متین، کم خنده، دارای بالاترین مدرک علوم دینی و بزرگ علمای اهل سنت در ولایت سمرقند بود. در اداره امور دینی که عالی­ترین مرجع تصمیم­گیری در امور دینی ازبکستان است، موقعیتی ممتاز داشت و تایید و معرفی او برای اعزام طلاب سمرقند به حوزه­های علمیه ایران، عربستان، مصر و پاکستان الزامی بود.

همراه مهمانان وارد دفتر مسجد شدیم و ضمن پذیرایی متعارف سمرقندی­ها که شامل چای، غذا و میوه است، با مهمانان و ملامصطفی به صحبت پرداختیم. از سابقه مسجد و حضور مردم پرسیدم؛ گفت: مسجد سابقه دیرینه­ای به طول 1200 سال، یعنی هم زمان با گسترش اسلام در منطقه دارد؛ اما در 200 سال قبل خراب شد و سپس به حالت فعلی در آمد. ساختار و معماری موجود دویست ساله است که پس از استقلال ازبکستان و عمدتا تعمیراتی در قسمت داخلی مسجد انجام گرفته است.

او پرسید: آیا در این ایام (ماه صفر) هم در ایران مجالس سینه­زنی و زنجیرزنی هست؟ که جوابم مثبت بود، ولی او گمان می­کرد که اهل سنت هم، از نظر فرمان حکومتی مجبورند در مراسم عزاداری شرکت کنند که برای تنویر افکار او، مطالبی در باره آزادی ادیان و مذاهب در ایران و شیوه عزاداری بیان کردم. دوباره از وضع اهل سنت پرسید و من هم که در زمان جنگ چند ماهی در کردستان بودم و شناخت نسبی از اهل سنت ایران داشتم، توضیحاتی دادم. قبلا خودم را معرفی کرده و گفته بودم که تحصیل­کرده دانشگاه علوم اسلامی رضوی در مشهد هستم، لذا موضوع را عوض کرد و گفت بله، من به ایران آمده­ام و دانشگاه شما را هم دیده­ام. دانشگاه خوبی است و با مزاح خاطره­ای از مطعم آن در طبقه زیرین نقل کرد.

می گفت: حدود 2000 نفر در نماز جمعه شرکت می کنند و دیگران هم گفته او را تایید می­کردند. البته بعد یک روز در نماز جمعه شرکت کردم و جمعیت فراوان سمرقندی­ها را درمسجد دیدم. برخورد متواضعانه­ای داشت و طبق گفته­ها رفتار او با شیعیان نیز مهربانانه بود تا حدی که یک روحانی شیعه به نام ملاحبیب وصیت کرده­بود که او بر جنازه­اش نماز میت بخواند. او شیخ را به عنوان روحانی شیعیان سمرقند، احترام می­کرد و مسائل مشترک را با او در میان می­گذاشت. کاش روزی فرا برسد که علمای همه بلاد اسلامی با هم اینگونه باشند و به هم احترام بگذارند و به جای دامن زدن به مسائل حاشیه­ای، به فکر حل مشکلات اساسی مسلمانان باشند.

هنگام نماز عصر به وقت اهل تسنن بود. همه به نماز ایستادیم، آنها به نماز عصر مشغول شدند و ما بعد از نماز تحیت، «مسجد خواجه زودمراد» را ترک کردیم. دوباره سوار اتومبیل شده و به قصد بازدید از «مسجد بی­بی خانم» حرکت کردیم.