مسجد پنجاب همچون دیگر مساجد سمرقند، چهار ستون و سقفی چوبی دارد که به صورت منظم در کنار هم قرار گرفته­اند. مساحت داخل آن، حدود هشت متر در هشت متر است و عکس­های منسوب به پیامبر، امام علی، امام حسین، حضرت ابوالفضل و پرچم­های عزای حسینی بر دیوار مسجد به چشم می­خورد. این مسجد کوچک، دارای محراب و دو قسمت مردانه و زنانه است که جدای از هم ساخته شده­اند. شیخ در قسمت مردانه نماز می­خواند و زنان به اشتباه از قسمت زنانه اقتدا می­کنند، زیرا محل زنانه کاملا جداست و تقریبا در جهت چپ قبله محل شیخ قرار دارد. گویا اینان چون در زمان کمونیست­ها از دین و مذهب خود دور مانده­اند، پس از آزادی هم، ندانسته به شیوه اهل سنت از همان محل به امام اقتدا کردند؛ محلی که معمولا برای تعزیه زنانه در محله­های شیعه نشین مرسوم است و به دلیل مسائل زنانه جداگانه می­سازند. این اشتباه در تمامی مساجد شیعه اتفاق افتاده است و بی­خبرانه نماز باطل می­خوانند. قبله مسجد کمی مایل به چپ بود؛ اما غیر از شیخ بقیه مردم مقدار کجی قبله را رعایت نمی­کردند و راست می ایستادند و تذکر هم فایده­ای نداشت. پیشنهاد شد که مانند مساجد ایران و عربستان از پارچه یا فرش­های مخصوص نماز خریداری شده تا مامومین بتوانند جهت قبله را در نماز به درستی رعایت کنند.

قسمت بیرونی مسجد، چند ستون و یک تاج چوبی داشت و درختان بزرگی نیز در داخل صحن که کاملا محیط را اشغال کرده بودند دیده می­شد. این مسجد در حاشیه خیابان فردوسی قرار داشت. هنگام اذان به داخل مسجد وارد شدیم و چون شب جمعه بود، مراسم تعزیه خوانی امام حسین نیز برقرار شد. بعد از نماز مغرب و عشا، یکی از نوجوانان به تلاوت آیاتی چند از قرآن پرداخت. سپس مداح شروع به خواندن نوحه­های فارسی و آذری کرد. باور نمی­کردم در سمرقندی که سال­ها دور از اسلام و ایران است، بتوان چنین جلوه­هایی از شعائر حسینی را دید. پیر و جوان جانانه سینه می­زدند و جواب می­دادند. معلوم بود بارها تمرین تکرار کرده بودند و جمله­های فارسی را حفظ هستند. اشک شوق در چشمانم حلقه زده بود. چندین بار از شوق و خوشحالی گریه کردم؛ یک بار همین جا در مسجد پنجاب سمرقند بود وقتی مراسم عزاداری را با آن علاقه و شور وصف ناشدنی دیدم و دیگر­بار وقتی که در سال 1371 به یتیم­خانه­ای در سی کیلومتری شمال شرق لوزاکا پایتخت زامبیا رفتم و در اتاق کوچکی حدود بیست نفر بچه یتیم آفریقایی بودند که نه لباس درستی به تن داشتند و نه کفشی به پا؛ نه اتاق نور کافی داشت و نه ... حتی یکی دو نفر از بچه یتیم­ها بچه کوچک دیگری را در بغل داشتند، زل زده بودند و به من نگاه می­کردند، بغض گلویم را گرفته بود و وقتی چشمم به عکس امام خمینی در گوشه اتاق افتاد، بغضم ترکید و ناخود­آگاه اشک از چشمانم جاری شد. ایران و امام کجا و این دهکده محروم آفریقا کجا؟ 

عکس­های منسوب به امام حسین در مسجد پنجاب نیز سخن می­گفتند، عکس­هایی قدیمی که کمتر در ایران پیدا می­شود. آنها می­دانستند من نیز می­توانم سخنرانی کنم  و مصیبت بخوانم. لذا اصرار کردند که شما هم چیزی بخوانید. مقداری ترکی می­دانستم، اما ترکی من با ازبکی آنها تفاوت­هایی داشت. ترجیح دادم فارسی بخوانم که گیرایی بهتری داشته باشد؛ می­دانستم فارسی را به خصوص پیر­مرها تا اندازه­ای می­فهمند و بقیه را هم می­توانند حدس بزنند؛ اما گویی امام حسین نیاز به زبان نداشت. چنان قلب­های آماده­ای داشتند که فقط نام حسین کافی بود تا در عمق جانشان نفوذ کند و اشک­هایشان جاری شود. خودم نیز منقلب شده بودم و یارای ادامه ذکر مصیبت نداشتم. چندین بار در سمرقند و بخارا روضه خواندم و همین حالت به من دست داد. یک وقتی خدمت آیت الله محی الدین انواری بودم و از همین موضوعات صحبت شد، ایشان به مزاح گفت شاید به غریبی خودت گریه می­کردی؛ گفتم شاید، نمی­دانم چه سری داشت. جوانان به فهم مسائل دینی به خصوص تاریخ ائمه (ع) بسیار علاقه داشتند و واقعا تشنه شنیدن معارف دینی بودند و سوال می­کردند تا کی هستید و جلسه بعد کجاست؟

هنگام اذان صبح در مسجدی دور افتاده، کوچه­ها را پیاده پشت سر می­گذاشتند و جمع می­شدند تا آیه­ای از قرآن یا نامی از امام علی و حسین و مهدی فاطمه (ع) بشنوند. عشق سفر به مشهد و قم را در سر می­پروراندند و از راه­های رسیدن به هدف جویا می­شدند. یکی بود که پدرش راضی نمی­شد، نمی­دانی چقدر گریه می­کرد و ناز پدرش را می­کشید تا اجازه سفر بگیرد.

چرا چنین نباشد! آن هم بعد از هفتاد سال محرومیت از دین و دینداری. پیرمردان هنوز خاطرات دوران خوردسالی­خود را داشتند و دلشان لک زده بود برای یک مجلس حسینی و زمزمه نام ابوالفضل، اما جرات اظهار آن را نداشتند. جوان­تر­ها هم که چیزی از دین نمی دانستند و در فضای خفقان کمونیسم به دنیا آمده بودند، چیزی به ذهنشان نمی­آمد مگر اینکه جسته گریخته مطالبی را از بزرگ­ترها شنیده بودند که جوانی کجایی که یادت بخیر.

بعد از جنگ جهانی دوم فشار کمونیست­ها بر دین و دین­مداران بیشتر شد و در واقع یک کودتای فرهنگی تمام عیار رخ داد. تمامی مساجد و مدارس دینی، حتی کلیساها بسته شد و به انبار آذوقه تبدیل شد. شیخ نقل می­کرد که چگونه وقتی کودک بود پدرش در زیر زمین نماز می­خواند و او سر کوچه نگهبانی می­داد تا مبادا یک سرباز و یا افسر روسی بیاید؛ نماز خواندن همان و سر به نیست شدن همان. 

چند روز بعد به مسجد متروکه­ای به نام حاج آقا حسینیان رفتم  که آثار کهنگی، غربت و انزوا در آن مشهود بود. می­گفتند به همین خاطر، کمونیست­ها مسجد را اشغال نکردند. بعضی از متدینان در نیمه­های شب می­آمدند و مخفیانه با هزار ترس و لرز نماز می­خواندند. علما برای حفظ جان خود، انکار تحصیل علم می­کردند و کتاب­های خود را یا از بین می­بردند و یا مخفی می­کردند. می­گفت عالمی بود که همه کتب خود را در کیسه­ای ریخت و در بیرون روستا زیر خاک دفن کرد.  بعضی هم ریسک کردند و چند جلد از کتاب­های عزیزتر از جان خود را با چه مصیبت­ها نگاه داشتند. کتاب تاریخ نه، تفسیر و حدیث نه. فقط روضه امام حسین؛ همین کتاب «شعشعه الحسینیه» که ذکری از آن به میان آمد، کهنه بود و گوشه­هایش را موریانه­ها خورده بودند. آنگاه لمس می­کردم که ما در چه دریای نعمتی هستیم و قدر نمی­دانیم؛ چه مساجد خوبی داریم که ماه به ماه کسی در آن را باز نمی­کند و یا نمازگزار کمی دارد.  مانند ماهی هستیم که در آب است و قدر آب نمی­داند و وقتی از آب بگیرندش، تازه می­فهمد که به چه مصیبتی گرفتار آمده است.