مزاح تاریخی: اگر آن ترک شیرازی
گویا کسی از قضیه بو نبرده و افتخار هم ميكند كه اشعارش را سمرقندیان با ضرب و آهنگ موزون ميخوانند و میرقصند. این لسانالغیب! نمیدانست که خبر به گوش تیمور هم رسیده و چند روز دیگر باید جواب مقنعی پس بدهد و گر نه سرش را از دست خواهد داد. البته به او الهامکی شده بود و چیزکی هم میدانست؛ اما چنان از عشق محبوبهاش نشئه شده بود که همچون گنجشگک اشی مشی بالهایش را پتیخ میکرد و به مادینهاش میگفت اگر بخواهی تخت تیمور را هم به یک چشم برهم زدن از سمرقند برایت حاضر می کنم. سال 785 هجري بود كه تيمور فارس را مسخر ساخت و خواجه حافظ هنوز در قيد حيات بود. تیمور قاصدی را به طلبش فرستاد و احضارش نمود. خواجه شیراز که بدجوری گیر افتاده بود، چارهای جز اجابت نداشت و فیالمجلس حاضر شد. تیمور فریاد برآورد که هان لات آسمان جل، من به ضرب شمشير آبدار، اكثر ربع مسكون را مسخر ساختم و هزاران جاي و ولايات را ويران كردم تا سمرقند و بخارا را كه وطن مالوف و تختگاه من است، آبادان سازم، تو به يك خال هندوي ترك شيرازي، سمرقند و بخاراي ما را چه ارزان ميبخشي. یادت میآید در اين بيت كه گفتهاي:
اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را.
صائب تبریزی که آدم خیر اندیشی بود، سراسیمه خود را به مجلس رساند تا مگر کاری کند و جان خواجه شیراز را نجات دهد. وقتی دید وضع خیلی خیته و خشم تیمور قریب به فوران است، رو به خواجه کرد و گفت: آخه مرد حسابی این چه خزعبلاتی است که بافتی مگر نمیدانی که سمرقند و بخارا صاحب دارند، چرا سر بیصاحب میتراشی؟ تو بهتر بود برای به دست آوردن دل عشقت اینجوری میگفتی:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آن کس چیز میبخشد ز مال خویش میبخشد نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را.
خواجه حافظ از رو نرفت و زمين خدمت را بوسه داد و خطاب به تیمور گفت: اي سلطان عالم، من از آن بخشندگي است كه بدين روز افتادهام، حضرت صاحبقران را اين لطيفه خوشآمد و پسند فرمود و با او عتابي نكرد، بلكه غايت عنايت و نوازش را نسبت بدو روا داشت. بعدا شهریار که یک تبریزی دیگر بود، به محفل ادبی پیوست و هر دو را به باد انتقاد گرفت و گفت:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آن کس چیز میبخشد به سان مرد میبخشد
نه چون صائب که میبخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور میبخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دل ها را.
استاد توحیدی هم که در مدرسه فضل بن شاذان نیشابور سال 1359 برای ما درس سیوطی میداد، از غافله ادبا و شعرا عقب نماند و میگفت: خواجه حالش سر جاش نبوده و گر نه میگفت:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل مارا به خال هندویش بخشم یک حب قند و دو خرما را.
یک نفر نبود بگه استاد اینه رسم عشق و عاشقی؟ درسته که خواجه حافظ از جیب خلیفه میبخشید، اما سمرقند و بخارای عهد تیمور را میبخشید که سیطره قدرتش تمام آسیا و شبه قاره هند را در نوردیده بود. اروپا را به هم ریخته بود و تا دروازههای آفریقا هم پیش رفته بود. یک حب قند و دو خرما که ارزشی نداشت تا پیشکش یار پریچهره کند. این هم طنزی که ریشه در حوادث تاریخ ایران و ماوراء النهر داشت و برای تلطیف موضوع آورده شد.
این وبلاگ تلاش دارد مجموعه آثار نوشتاری استاد سیدمرادی را به اساتید دانشگاه ها و حوزه های علمیه، پژوهشگران علاقمند به آفریقا شناسی و عموم شیفتگان اهل البیت علیهم السلام معرفی و عرضه نماید.