29 خرداد از فرودگاه سمرقند با ماشین آقای ذاکرین که خدای رحمتش کند، به منزل شیخ وارد شدیم. برای صبحانه چند قرص نان گرد، چای سیاه، چای سبز گرجی، شیرینی ایرانی، قند و نقل، شیر محلی که به آن روغن زرد (حیوانی) هم اضافه کرده بودند، سر سفره چیده شده بود. آقای ذاکرین پس از نوشیدن چای و تعارفات، صحنه را ترک کرد و من هم چند لقمه­ای خوردم. شیخ که می­خواست میزبانی را به حد کمال برساند، مدام تعارف می کرد که شیر هم خوشمزه است و هم مقوی. از قبل حدس می­زدم که با مزاجم سازگار نیست. چون شیر طبیعی را در ایران ده بار استریلیزه و هموژنیزه می کنیم تا بتوانیم استفاده کنیم، چه رسد به شیر پر چرب، آن هم مضاف به روغن حیوانی؛ به خاطر احترام میزبان، جرعه­ای نوشیدم که نزدیک بود حالم دگرگون شود. لذا با صرف نظر از شیر موصوف، به خوردن نان و مربای آلو اکتفا کردم. شیخ گمان کرد که اجتناب من به دلیل شبهه­ناک بودن شیر و یا رعایت نکردن امور بهداشتی است، لذا اطمینان خاطر داد که مواد غذایی را از افراد قابل اعتماد تهیه کرده و خمس آن را نیز پرداخت کرده­ است. به قول افندی: من از بهر حسین در اضطرابم   او از عباس می­گوید جوابم. گفتم نه، به این دلیل نیست و برای رفع شبهه، هر جور بود چند لقمه­ای تناول کردم. به هر حال صبحانه به اتمام رسید، ولی مواد غذایی همچنان روی میز باقی ماند. بعد فهمیدم غذا خوردن در سمرقند وقت خاصی ندارد و به هر مناسبت و در ساعت­های متوالی غذا می­خورند.