سکوت مطلق بر این غمکده حاکم است و ستارگان با نورافشانی خود جلوه ها می کنند و آمد و شد فرشتگان را به شهود می نشینند. در روز کمتر کسی از آنجا عبور می کند و هنوز از رباب خبری نیست تا بیاید و بر مزار محبوبش خیمه ای بپا کند و مرثیه بسراید. زینب و علی نیز نیامده اند، گویا هنوز غل و زنجیر از آنها بر نگرفته و از دست دشمن خلاصی پیدا نکرده اند و دشمن هنوز رسوایی خود را باور نکرده است. آب فرات نیز از همان روز بازپسین جنگ، آزاد شد و پرندگان و حیوانات حتی عابرین حق دارند آب بردارند و رفع عطش کرده و کمی بیاسایند. بادیه نشینان اطراف فرات نیز، مشک بدست می روند و آب می آورند. هم خود می نوشند و هم به گوسفندان و دیگر حیوانات می دهند. آه آه فقط فرزندان پیامبر و بچه های فاطمه بودند که برق شمشیرهای جلادان خون آشام بر سرشان بود و حق نداشتند از آن آب بنوشند. نعم این منحصر به آنها بود که العطش بگویند و با لب تشنه سر از بدنشان جدا کنند. گویا هنوز فرات صدای علی اکبر، آن شبیه پیامبر که مردم را به یاد رسول خدا می انداخت، را در خود می شنود و از بخل خود شرم دارد، همو که می گفت: بابا از تشنگی مردم و سنگینی زره و نیزه، شمشیر و کلاه مرا به سختی انداخت. یا آن طرف تر صدای سکینه و کودکان حرم بلند بود که می گفتند: عمو عباس ما تشنه ایم، مارا دریاب، آری فرات این نواهای رقت انگیز را در خود ضبط کرده بود اما توان بازپخش نداشت. دیگر آن روزها سپری شده و فضا عوض شده بود. صدای عربده یزیدیان سر مست از پیروزی، دیگر به گوش نمی رسید. کوفه نیز آن کوفه چهل روز پیش نبود، چندی پیش که زنان کوفه کاروان حضرت سجاد و زینب را، آنگونه دیدند، چهره ها باز شناختند و گریبان دریده و صدا به شیون بلند کردند. کوفه غلغله شده بود و مردان هم با آنها می گریستند. شهر هم همرنگ او شد اشگ ریز   مرد و زن در هم شده چون رستخیز   آسمان می گفت آن دم با زمین   گر قیامت را ندیدستی ببین.  دیواری های شهر رنگ خون به خود گرفته بود و رنگ شفق به سرخی غیر طبیعی گراییده بود. زین العابدن با آوازی ضعیف که بیماری او را از دست برده بود، فریاد بر آورد: اینها گریه می کنند؟ کسانی جز اینها عزیزان ما را کشته اند؟ آنها آمده بودند تا اسیران خارج از دین را که همچون اسرای زنج و دیلم وارد شهر کرده بودند، تماشا کنند. هنوز به عمق تراژدی پی نبرده و درد آن را لمس نکرده بودند. همه آمده بودند، زن و مرد، خرد و کلان، کوران و شلان نیز از دهلیز خانه ها سرک می کشیدند تا از غافله عقب نمانند و دریابند که در شهر چه خبر است. کاروان با وضع رقت باری وارد شهر شد. خیلی عجیب بود. همه زن و کودک بودند و لباس های مندرس به تن داشتند. صورت ها سرخ شده بود و چشمان کودکان این طرف و آن طرف می چرخید، گویا از چیزی می ترسیدند و به کسی نمی توانستند اعتماد کنند . فقط یک نفر مرد در بین آنان به چشم می خورد که او هم حال خوشی نداشت. شتران به آرامی قدم بر می داشتند و سرهای بریده مردان پیشاپیش، بر بالای نیزه ها در اهتزازبود. شیر زنی که می گفتند زینب دختر علی ابن ابیطالب است، با دست اشاره ای کرد و نفس قدسی او طوفان بپا کرد. در هم شد و همچون پتکی بر سرشان فرود آمد، نفس ها در سینه حبس گردید و ناخودآگاه افسار شتران و اسبان شل شد. شتران از حرکت باز ایستادند و صدای جرس خاموش شد. آن حیوانات زبان بسته نیز مدهوش سحر زینب شدند که ان من البیان سحرا. کوفیان نیز در خود فرو رفتند و می اندیشیدند که خدایا ما چه ظلم عظیم پدید آوردیم. حذام اسدی گوید: بخدا سوگند، هرگز بانوی محجوبی ندیدم که از زینب سخنورتر باشد. گویا سخن از زبان علی به قالب می ریخت. آری زینب؟ و ما زینب و ما ادراک ما زینب. چه خوش گفت قائل: که زینب؟ زنی که مردانگی، در رکابش جوانمردی و مروت آموخت. زنی که تا انقلاب ظلم ستیز حسین آغاز شد، شویش را طلاق گفت. و دو فرزندش را به قربانگاه آورد و در مرگشان هیچ نگفت. آنگاه زبان علی در کام، رسالت حسین بردوش، کاروان اسیران در پی، تنها و دربند، همچون صاعقه بر پایتخت قساوت و بارگاه وحشت فرود آمد و فریادی برآورد که هزار سال دستگاه های تبلیغاتی بنی امیه و بنی عباس و سلاطین ظلم و ستم و صاحبان زر و زور نتوانستند خاموشش کنند. شهر کوفه ماتمکده شده بود و از شور و شعف پیروزی خبری نبود. گویا همه چیز عوض شده و دیگر کسی به دنبال بدست آوردن پول و لباس و غذا و مقام نبود و زنان نیز از شویشان سوغات سفر نمی خواستند، بلکه ترجیح می دادند از آنها کناره گیرند تا در آتش خشم خدا نسوزند. فرمانده نگون بخت قتال عاشورا "عمر سعد" سر خورده و بی آبرو مطرود مردم کوفه شده و با حسرت به کنج خانه اش لمیده بود تا چشمان نحسش به مردم نیفتد. وقتی هم که ناگزیر بود به کوچه بیاید، بچه ها به او سنگ می زندند و با دست اشاره می کردند که همو بود فرزندان رسول خدا راکشت. ترسوها و بزدلانی که از ترس پسر مرجانه به لانه ها خزیده بودند نیز، حالا کمی بخود آمده و ژرفای فاجعه، آزارشان می داد. فکر شرکت در جنایتی که به خون حسین و یارانش آلوده شده بود، مثل عمودی آهنین هر شب و روز بر سرشان، سخت فرود می آمد. در خود فرو می رفتند و می گفتند براستی مگر این ما نبودیم که به حسین گفتیم بیا. ببین درختان شهر ما سر سبز است و پر از میوه، با نهرهای آب روان. ما پیروان پدر توییم و امامی هم نداریم. بسوی ما بیا تا دست در دست تو گذاشته، بیعت کنیم و تو را رهبر خود قرار دهیم. ولی  وقتی که آمد و به ما نزدیک شد، ما دور شدیم و او را تنها دربین دشمنان رها کردیم. و بدتر این که، اراذل و اوباش و حتی ریش سفیدان شهر ما او را کشتند. وای چه گناه بزرگی مرتکب شدیم، دیگر بدتر از این نمی شد.  حال باید چکار کنیم؟ آیا زین العابدین را بخوانیم؟ نه دیگر او نمی آید. او ما را باور نمی کند، بازهم فکر می کند که حیله و مکری دیگر است  و ما می خواهیم دمار از روزگارشان در آوریم و کس از آل علی بر روی زمین باقی نماند. او خواهد گفت: هیهات هیهات. ای دغلبازان پر نیرنگ، می خواهید با من همان کنید که با پدر، عمو و جدم کردید؟ قسم به پروردگار شتران با نشاط حاجیان، هنوز زخم عمیق کشته شدن پدر و خاندانم در روز گذشته بهم نیامده، داغی که بر دل رسول خدا و پدرم و فرزندانش آمده فراموشم نشده، استخوان های گردنم را از هم جدا کرده، تلخی آن در میان حلقوم و حنجره ام مانده و تا استخوان سینه گلوگیر من است، خواهش می کنم فقط دست از سر ما بردارید، مارا کافی است. خود را کنار بکشید نه به نفع ما شعار دهید  و نه به ضرر ما باشید. پس چکار کنیم که این لکه ننگ را بشوییم؟ چاره ای نیست، فقط یک راه دارد، همان راهی که خدا به بنی اسراییل نشان داد. مگر نه این که آنها هم گناه بزرگی مرتکب شدند و زحمت های موسی را فراموش کرده و نصیحت های او را زیر پا گذاشتند و بهنگام غیبت موسی گوساله سامری را پرستیدند؟ موسی به آنها گفت اگر بخواهید خدا شما را ببخشد فقط یک راه دارد: و اذ قال موسی لقومه یا قوم انکم ظلمتم انفسکم باتخاذکم العجل فتوبوا الی بارئکم فاقتلوا انفسکم ذلکم خیر لکم عند بارئکم فتاب علیکم انه هو التواب الرحیم. سوره بقره آیه 54: به یاد آورید وقتی را که موسی به قوم خود گفت: ای قوم من، شما به نفس خود ظلم کردید که گوساله پرستی اختیار کردید، پس توبه کنید به سوی خدا و به کشتن یکدیگر تیغ برکشید. این در پیشگاه خدا بهتر است ... آنها با خود می گفتند پس ما نیز باید خود را بکشتن دهیم تا شاید سرخی خونمان، سیاهی آن جامه ننگ را بتواند کمرنگ کند. یا لثارات الحسین. ای سست عنصران به خود آیید و توبه کنید. اینها همه افکاری بود که در ذهن آنان نقش می بست و تا به فعلیت در آید، نیاز به زمان و آمادگی سلیمان و مختار داشت. آن سوی تر گویا پیر مردی با دوست خود از راه دور می آمد. و جاء رجل من اقصی المدینه یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین .. سوره یس آیه 20  او کیست؟ از کجا می آیند؟ مقصد کجاست و چرا می روند؟  آری پیرمردی که آفتاب چهره اش را سوخته و دوری راه و کهولت سن پاهای او را خسته و آزرده است. سخت تر این که گویا نابینا هم هست و به سختی راه سفر را پیموده است. بلی او جابر بن عبدالله، صحابه و یار صمیمی رسول خدا (ص) است. خبر شهادت حضرت حسین را شنیده بود. به یاد خاطرات جوانی اش افتاده بود که چگونه رسول خدا حسنین را به دامن می گرفت و می بوسید و مثل پروانه دور آنها می چرخید و یاران خود را به محبت آنها فرا می خواند. جابر کمر به اطاعت دستورات پیامبر و اولاد او بسته بود. امام حسین را سخت دوست می داشت و امام نیز او را گرامی داشته و محبتش می نمود. همین جابر بود که در کوچه های مدینه راه می رفت و می گفت: ای مردم مدینه، فرزندان خود را با محبت علی و فرزندان او بپرورانید که این سفارش پیامبر رحمت، رسول خداست. او حامل اسراری از پیامبر بود که کس جز ائمه از آن خبر نداشت و همو بود که سلام رسول را به امام باقر ابلاغ نمود. حال این رادمرد با فضیلت از شهادت حضرت حسین خبردار شده، دلش طاقت نیاورده، هوای دوست شهید خود می کند و با عجله و غمگین به سمت سر زمین شهدا به راه می افتد. چه تصادف جالبی، چهل روز از دهم محرم که زمان شهادت حضرت دوست بود، گذشته است که جابر به کربلا می رسد. بقیه ماجرا را از زبان عاشق دلسوخته حسین، محدث قمی پی می گیریم. او در منتهی الامال ج 1 ص 818: از کتاب بشاره المصطفی: روایت می کند: از عطیه بن سعد  بن جناده عوفی کوفی که از روات امامیه است و اهل سنت نیز در رجال خود به صداقت او تصریح کرده اند. او می گوید: ما بیرون رفتیم با جابر بن عبدالله انصاری به جهت زیارت قبر حضرت حسین (ع). پس زمانی که به کربلا وارد شدیم، جابر نزدیک رود فرات رفت و غسل کرد. پس یک جامه را لنگ خود کرد و جامه دیگر را بر دوش افکند. سپس بسته ای را گشود که در آن سعد بود و از آن بر بدن خود پاشید. بعد به جانب قبر روان گشت و گامی بر نمی داشت مگر این که ذکر خدا می گفت؛ تا این که به نزدیک قبر رسید. مرا گفت که دست مرا بر قبر گذار،  من دست وی را بر قبر گذاشتم، چون دستش به قبر رسید بیهوش  بر روی زمین افتاد. چه خوش گفته است مولوی: ساعتی افتاد بی هوش و دراز  عقل او پرید در بستان راز  بر سر و رویش گلابی می زدند  از گلاب عشق او غافل بودند  او گلستان نهانی دیده بود غارت عشقش ز خود ببریده بود. عطیه می گوید: پس آبی  بر وی پاشیدم تا به هوش آمد و سه بار گفت یا حسین، پس گفت: حبیب لایجیب حبیبه؟ آیا دوست جواب دوست خود را نمی دهد؟ بعد افزود: کجا توانی جواب دهی و حال آن که در گذشته از جای خود، رگ های گردن تو و آویخته شده بر پشت و شانه تو و جدایی افتاده ما بین سر و تن تو، پس شهادت می دهم که تویی فرزند بهترین پیامبران و پسر سید اوصیاء و فرزند هم سوگند تقوی و سلیل هدی  و خامس اصحاب کساء و پسر سید نقباء و فرزند فاطمه زهرا (سلام ا... علیها) برترین زنها و چگونه  چنین نباشی و حال آن که پرورش داده تو را پنجه سید المرسلین و رشد و نمو کردی در کنار متقین و شیر خوردی از پستان ایمان و برگرفته شدی از شیر اسلام و پاکیزه بودی در حیات و ممات، همانا دل های مومنین خوش نیست به جهت فراق تو در حالی که شک ندارد در نیکویی حال تو. پس سلام خدا و خوشنودی او بر تو باد، و همانا شهادت می دهم که تو گذشتی بر آنچه گذشت بر آن، برادر تو یحیی فرزند زکریا. سپس جابر چشم خود را بر دور قبر برگردانید و دیگر شهدا را بدین گونه سلام داد: السلام علیکم ایتها الارواح التی حلت بفنائک قبر الحسین علیه السلام  و اناخت برحله. اشهد انکم اقمتم الصلاه و اتیتم الزکاه وامرتم بالمعروف و نهیتم عن المنکر و جاهدتم الملحدین و عبدتم الله حتی اتاکم الیقین. و بعد افزود: سوگند به آن که محمد (ص) را به نبوت حقه بر انگیخت، که ما شرکت کردیم شما را در آنچه داخل شدید در آن. عطیه می گوید به جابر گفتم: چگونه ما با ایشان شرکت کردیم  در حالی ما در وادیی فرود نیامدیم و از کوهی بالا نرفتیم و شمشیری نزدیم و اما این گروه پس جدایی افتاده بین سر و پیکرهایشان و فرزندانشان یتیم شدند و زنانشان بی شوهر، جابرگفت: ای عطیه شنیدم از حبیب خود رسول خدا (ص) که می فرمود: هر که دوست دارد گروهی را، با ایشام محشور می شود و هر که دوست داشته باشد عمل قومی را، شریک می شود در عمل آنها. پس قسم به خداوندی که محمد (ص) را به راستی برانگیخته، که نیت من و اصحابم بر آن چیزی است که گذشته بر او حضرت حسین علیه السلام و یارانش. 

از اینجا بود که اربعين امام حسين (ع‌) مشهد عاشقان گردید و هر سال در آن روز هزاران نفر را به آن سامان کشاند. آنان که از سختی راه نهراسیدند و از قطاع الطریق خوف به خود راه ندادند و علی رغم همه مشکلات، عاشقانه پیاده و پای برهنه مسیرهای طولانی را طی کرده تا در آن روز معهود، خود را به کنار ضریح مقدس سالار شهیدان برساندند. با محبوب خود همچون فاطمه و رباب نجواها کنند و مجوز ورود به جنت طلبیده و زاد و توشه آخرت برگیرند. جابر سنگ زیرین زیارت دوست را بنیان گذاشت و امامان معصوم، شیعیان خود را به زیارت، در زمان های مختلف، در جمعه، عرفه، عید و بویژه اربعین تشویق کردند. آری اربعین از دیر زمان در بین شيعيان و تاريخ موالیان امام حسين علیه السلام شناخته بوده است‌. شیخ طوسی در مصباح المتهجد خود، روز 20 صفر ـ اربعين ـ را زمان برگشت، حرم حسينی (ع‌) يعني كاروان ‌اسرا، از شام به مدينه معرفی می کند. وبعد می گوید: اربعین روزي است كه جابر بن عبدالله بن ‌حرام انصاري‌، صحابي رسول خدا (ص‌)، از مدينه به كربلا رسيد تا به زيارت ‌قبر امام حسين (ع‌) بشتابد و او نخستين كسي است از مردمان كه قبر آن ‌حضرت را زيارت كرد. امام عسكري (ع‌) در روايتي كه در منابع ‌مختلف آمده است، می فرمایند: نشانه‌هاي مؤمن پنج چيز است‌: 1 ـ خواندن پنجاه و يك ركعت نماز (17 ركعت نماز واجب + 11 نماز شب + 23نوافل‌). 2 ـ زيارت اربعين. 3 ـ انگشتري در دست راست. 4 ـ وجود آثار سجده ‌بر پيشاني. 5 ـ بلند خواندن بسم الله در نماز. اين حديث خود مدرك معتبري است كه جداي از زيارت اربعين - درمنابع دعايي آمده‌، به اربعين امام حسين (ع‌) و بزرگداشت آن روز تصريح می کند. شيخ طوسي متن زيارت اربعين را نیز با سند از حضرت صادق عليه ‌السلام چنین آورده است‌: السلام علي ولي الله و حبيبه‌، السلام علي خليل الله و نجيبه‌، السلام علي صفي الله و ابن صفيه‌... اینگونه بود که زیارت اربعین در اين روز مستحب اعلام گردید. شيعيان در طول تاریخ به حرمت روز چهلم‌، زيارت اربعين مي‌خوانده و اگر مي ‌توانسته‌اند مانند جابر بر مزار امام ‌حسين (ع‌) گرد آمده و آن امام را زيارت مي‌كرده اند. اين سنت تا به امروز درعراق با قوت ادامه دارد و این روزها شاهدیم که میلیون ها شیعه عراقی و غیر عراقی، پیاده و سواره تلاش می کنند تا خود را در اربعین به کربلا برسانند و با تاسی به جابر، فرزند فاطمه ودیگر شهدا را زیارت کنند. برادر و خواهر گرامی بیاییم از کوردلان نباشیم و ما نیز با کاروانیان همراه شویم. لحظاتی پلک های چشم را بر هم گذاشته و دیده بصیرت بگشاییم. در ذهن خود را کنار ضریح امام حسین ببینیم و با خلوص نیت زیر لب زمزمه کنیم: السلام علیک یا اباعبدالله و علی الارواح التی... یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزا عظیما. بزرگوارانه بر ما ببخشایید که ما از بحث علمی و تاریخی طفره رفتیم و مجددا تکرار نکردیم که در آیا در اربعین، کاروان اسرا به کربلا آمدند؟ آنچنان که سید بن طاووس در لهوف نقل می کند و آیه الله قاضی طباطبایی در دفاع از آن بسط کلام می دهد و هم نگفتیم که در این مدت کوتاه عادتا ممکن نبوده است که اسرا بتوانند به کوفه و شام بروند و بر مزار شهدا برگردند، بلکه آنان به مدینه رفتند، آنچنان که شیخ طوسی می گوید و محدث نوری، شیخ عباس قمی، مرحو آیتی و شهید مطهری بر آن مهر تایید می گذارند. مضاف بر این که نگفتیم واژه اربعین از اعداد مقدسه است و بر نشمردیم موارد آن را که در متون دینی آمده است، گر چه خود بحث مفید و شیرینی ای است و اگر خدا یاری کند در مقالی دیگر به بحث خواهیم نشست.